سلام...
هرچی فک میکنم نمیدونم من عاشق چی شدم؟من نه عاشق قیافشم نه عاشق صدای بم مردونه ش نه عاشق عطرش نه عاشق تیپش نه عاشق هیکل بیستش یا حتی پول و ماشین و خونه...همه فک میکنن بخاطر آینده ی شغلیشه ولی بخاطر اونم نیس...
من حتی خودمم خودمو درک نمیکنم از هیشکیم انتظار ندارم منو درک کنه چون واقعن حس عجیبیه....
متنفرم از اینکه همیشه چوب دلمو خوردم من عاشق بابامم عاشق مامانم دیوونه ی داداشم من ارزش دوستیای پاکمو با تموم دنیا عوض نمیکنم اونقدری که واسه رفاقتام ارزش قائلم اگه بیشتر از عشقم بهش نباشه خداشاهده کمتر نیس!!!!
من با خودم قهرم با این حس کذایی که به زندگیم رنگ داده در جدالم هرروشیم بکار بردم نمییییییتووووووووونممم ازش دل بکنم حتی احتمال داره اون از من متنفر باشه ولی من تا وقتی زنده م با خودم میجنگم تا ریشه ی این علاقه ی دردسر سازو بخشکونم!!!!
خدایا خودت پناهم باش...