سلام...
اونشب بالاخره بعد مدتها تکاپو دیدمش...البت لازم به ذکره دیدنش نتیجه ی تکاپوی من نبودخودشون اومدن...
در کمال ناباوری عروسی دعوت بودیم و قبل از اینکه برن عروسی اومدن خونه ما تا باهم بریم...
من هنوزم نمیتونم هضم کنم چرا ولی خب خوشحالم خیلی خیلی که قبل رفتنش تونستم ببینمش
3روز رفته بود پیشواز ماه مبارک با اینکه امتاحان داشت همین کاراشه که دلمو برده!!!
هنوز در جدالم این جدال با روحمو داره زندگیمو نابود میکنه اخلاق خوب پر اصلن خودمو نمیشناسم میخوام پوست بندازم اما این پوست انداختن داره خیلی گرون تموم میشه!!!مهم نیس من که قرار نیس هیچ وقت بهش برسم هیچ وقتم نمیتونم فراموشش کنم چون هیچ عشقی جای عشق اولو نمیگیره اما با این وجود حداقل سعی میکنم یکمی از تبم کم کنم که خیانت نباشه به کسی که میخوام یه عمر از روی اجبار _حداقل واس اینکه گناه نکنم غریزمو که نمیتونم بکشم_ کنارش بخوابم و باهاش زندگی کنم...
*خدایا خودت پناهم باش...
چرا نمی تونی بهش برسی مگه بهت گفته دوست نداره.ها..؟
نه نگفته ولی نیازی به گفتن نداره...