بعد مدتها سلام:)خوبین؟خوشین؟خوشتون هس؟خدا رو شکر:)
ایشالا خدا حاجات دل همتونو روا کنه:)
دیروز بعد اون همه درد جدایی بالاخره انتظار ب سر رسید...شب مهمونمون بودن و چ مهمونی خوبی:)البته عصرش وختی من از مدرسه اومدمم اومد یسر زد ورفت...
دیدین آدم وختی یچیزی از خدا میخواد و برآورده میشه میگه خدایا کاش یچیز دیگه خواسته بودم؟ولی دیروز من نگفتم...نگفتم و شکر کردم...نگفتم و از ثانیه ب ثانیه دیشب لذت بردم...نگفتم چون میدونم دیدار بعدی خیلی که نزدیک باشه ی ماه دیگه ست...
شدیدا مشغولم...اونقدر سرمو با کتابای جورواجور گرم میکنم تا فکرم نتونه جای دیگ بره...دیشب شنیدم تابستون قراره کلاس کنکور بذاره:)اگ زد و شد میرم سر کلاسش:)
دو تا حرکتش دیشب واسم عجیب بود...
یکی اینکه وختیZ ادامو دراورد و تشکر کردنمو مسخره کرد(ناراحتم نمیشم عمومن)طرفمو گرفت و دعواشون شد...
بعد اسم فامیل بازی کردنم کانتکتاشو بلند خوند البته هیشکی جز من گوش نمیداد همه داشتن متفرق میشدن...بعدم رو اسم فهیمه تاکید کرد...نمیفهمم چ لزومی داش این کارش...
من برم واستون هرچی آرزوی خوبه آرزو میکنم:)
پ.ن:آشوبم آرامشم تویی...
کلاس کنکور خوش بگذره
:)