سلام خداجون...
دلم گرفته خیلی زیاد...حالم خرابه حتی خرابتر از غروب 31 شهریور...دلیلش واسه خودمم یه علامت سوال خیلی بزرگه!میدونم با وجود تو حال خراب داشتن گناهه؛یه گناه کبیره...اما میدونی آدمیزادم و خطاکار.خدایا خودت جلباب ستار العیوب بودنت رو روی تمام گناهانم بنداز!
هر روز که بیشتر میگذره من بیشتر به این نتیجه میرسم آدمو واس تنهایی آفریدن که اگه اینطور نبود هیچ وقت قابیل هابیلو نمیکشت!هر روز دارم بیشتر سعی میکنم به این تنهایی که البته طعم تلخش زیاد به مزاجم سازگار نیست،عادت کنم و امیدوارم به کمک تو خدای مهربونم بتونم این رشتهی حب و بغض دنیا رو طوری بافتشو عوض کنم که بشه "حبل الله" و من تا ابد با کمک این "حبل الله" به عشق تو زندگی کنم،بمیرم و در محشر محشور شم...
من نوشت:این نوشته واس هفته ی آخر اردیبهشته واسه همین یه بندشو که مربوط به مشهد میشد حذف کردم بهرحال دوسش دارم و دیروز که تو دفترم پیداش کردم دلم خواست بذارمش...
امید به خود خدا راه حله همه چیزه...
توکل به خدا...