سلام...گاهی یه اتفاقای کوچیکی واست جلب توجه میکنن...واست مهم میشن درحالی که شاید اصلن اهمیتی نداشته باشن...
امروز دیدمش...کفشامو در اوردم و رفتم روی موکت نشستم؛بغل دیوار...
اونم نشسته بود روبه روم روی سکو...کفشای من درست جلوش بود...
دور هم بودیم؛گفتیم خندیدیم از هر دری حرف زدیم تا شب شد...بابام اومد دنبالمون...همه رفتن دم در منم مشغول کفش پوشیدن شدم...
عجیب بود واسم بند کفشام بسته بود!!!یعنی اون بسته بود؟؟حس بدی بهم دست داد واقعن نمیدونم چرا...
دیروز یه عالم حرفیدیم و من کلی سوتی دادم:| من نمیدونم چرا در برابرش زبونم قفل میکنه:((
یعنی چی آخه این همه چرت و پرتی که من میگم؟؟؟؟؟خدا خودش نجاتم بده:(
. درود . ببین عزیزم . . خدا خودش نجاتم بده . . . فقط
. یک امید هست که تو را وا می دارد همت کنی . . .
. تلاش کنی . . وگرنه خدا برای هیچکس کاری بطور
. فیزیکی انجام نمی دهد . . . باید برای هر کاری بدانی
. و دانستن هم از پرسیدن و خواندن و تحصیل دانش
. و تجربه سر چشمه می گیرد . بعنوان مثال . برای این که
. دارای قدرت بیان شوی باید واژه ها را همیشه حاضر
. و آماده در ذهن داشته باشی . حالا چگونه این ممکن
. می شود ؟ . مطالعه و مطالعه . . موفق باشی
سلام
ولمون کن تورو خدا تو مگه با من حرف زدئ که میدونی قدرت بیان ندارم؟مگه منو میشناسی که میدونی کار کردن بلد نیسم؟تو اصن مگه میدونی من هفته ای حداقل 3تا کتاب خوندن رو شاخشه؟
گفتم من فقط به اون که میرسم مخم رد میده دلیلشم دست دلمه نه مخم...
اگه اون بسته باشه چی ؟ دیدی گفتم به خدا توکل کن و امید وار باش ..دیگه خاله ت که نبسته ...اکتمال قوی کار اون بوده.. خب اونم آدمه دیگه دل داره همچنان بهش فکر کن و امیدوارباش امیدوارم همین روز ها درست بشه عزیزم....
هعی...