سلام...گاهی یه اتفاقای کوچیکی واست جلب توجه میکنن...واست مهم میشن درحالی که شاید اصلن اهمیتی نداشته باشن...
امروز دیدمش...کفشامو در اوردم و رفتم روی موکت نشستم؛بغل دیوار...
اونم نشسته بود روبه روم روی سکو...کفشای من درست جلوش بود...
دور هم بودیم؛گفتیم خندیدیم از هر دری حرف زدیم تا شب شد...بابام اومد دنبالمون...همه رفتن دم در منم مشغول کفش پوشیدن شدم...
عجیب بود واسم بند کفشام بسته بود!!!یعنی اون بسته بود؟؟حس بدی بهم دست داد واقعن نمیدونم چرا...
دیروز یه عالم حرفیدیم و من کلی سوتی دادم:| من نمیدونم چرا در برابرش زبونم قفل میکنه:((
یعنی چی آخه این همه چرت و پرتی که من میگم؟؟؟؟؟خدا خودش نجاتم بده:(