سلام...
دوهفته مثل برق و باد گذشت...انگار همین دیروز بود دیدمش...5شنبه دو هفته پیش یروزه اومده بود و برگرده که یهویی اومدن خونمون سر زدن و رفتن!جل الخالق...ما نفهمیدیم اگه اومده بود خاله رو ببینه اینجا چرا؟
خدایی خیلی خوشحال شدم:)چون اولن بعد مدتها میدیدمش بعدم مطمعن شدم هفته ی بعدم دوباره میبینمش:)
5شنبه ی پیش ما رفتیم اصف...خیلی خوش گذشت خدایی (اگه از بحث و جدالا فاکتور بگیریم) رفتیم بیرون همگی با یه پیکان داغون:D
,با همه ی شوخیا و سوتیای ضایعه بنده مجددن گذشت...تو اون مدت آرزو میکردم چقد خوب میشد اگه همیشه کنارم بود...یادش بخیر وقتی دوتایی رفتیم کادو تولد بخریم واسه زهرا :) کاش اون لحظات رو تکرار مداوم بودن...
الان دیگه مطمعنم که اگه مامانم مطمعن شه سر از تنم جدا میکنه:((
فعلن...
پ.ن:حسبنا الله و نعم الوکیل،نعم المولی و نعم النصیر...
چرا انقدر مطمئنی اگه مامانت بفهمه سر از تنت جدا میکنه؟
اسمارتیز دعا کن برام...خیلی دلم می خواد ببینمش و فقط 10 دقیقه باهاش حرف بزنم ...اما مگه میشه؟....
خوش بحالت که می تونی اونی که دوست داری رو ببینی....
واقعا خوش بحالت اسمارتیز.....
ایشالا بهش برسی و یه عمری بتونی ساعت ها با عشق نگاش کنی:)