
من نوشت:سلام...یک هفته از دیدنش نمیگذره اما دلم دوباره تنگ شده...ایام امتحاناته و شدیدا درگیر...کاش دوباره فرصت دیدنش پیش بیاد...
رفته بود تهران نمایشگاه کتاب،از من خواست لیست کتابایی رو که میخام بهش بدم...تقریبا نصفشو خریده بود.تچکر عشقم:)
خلاصه هفته ی پیش رفتیم خونه ی بابابزرگ و کتابا رو اورد اونجا...از خوشحالی پر دراورده بودم که میتونم بینمش اما نمیتونستم نگاش کنم...دلم واسه خودم سوخت:(چقد بده...صبح من رفتم صبحونه بخورم اون هنوز خواب بود،کسی حواسش نبود نگاش کردم...چقد معصوم میشه تو خواب.وقتی دیگه سربسرت نمیذاره و از ته دل نمیخنده...آخ چ لذتی داشت ولی...
بعدازظهر اصرار کرد بیا بریم بیرون.مامان طبق معمول حالمو گرفت:|گفت من حوصله بیرون رفتن ندارم.دکترم با داداشش رفتن:(
به این فکر کردم اگه یروزی بفهمم یکی دیگه رو دوس داره چیکار میکنم...راستش اونروزی که سرکاری تو گروه گف دوس دختر داره(و من هنوز گیجم)تا یکساعت به عکسش زل زدم و هیچی نگفتم.باورکردنی نبود.پاشدم واسه ی خودم 2تا اسکوپ بستنی شکلاتی گذاشتم با اسمارتیز.میخاستم نشون بدم خوبم اما نمیشد.بغض داشتم اما نمیتونستم گریه کنم.با همون بغضم به سختی بستنیمو خوردم و رفتم 3تا اسکوپ دیگه ریختم:|اینقدر تا بعدازظهر که فهمیدم دروغه خوراکی خوردم که حدس میزدم کارم به اورژانس بکشه!سختم بود حتی آب دهنمو به سختی قورت میدادم اما دیوانه وار غذا میخوردم:|
بعدازظهر روی تختم دراز کشیدم و بالاخره اشکام سرازیر شدن...یه دل سیر گریه کردم بعدم شروع کردم درس خوندن تا فراموش کنم.نشد...تا وقتی نشنیدم دروغه نشد...خدارو شکر که دروغ بود...
خدای خوب و مهربونم،هرچی صلاح و مصلحت خودته...